پنجشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ / ۱۲ جمادیالثانی ۱۴۳۳ / ۰۳ می ۲۰۱۲ / ۲۱:۵۷این روزها پشت جاده اهواز - خرمشهر گیر کرده ام !
( مطلب زیر یک رمان از یک واقعه حقیقی است اما من در اون نقشى ندارم )
خیلى از شروع این پست (پنجشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱) تا امروز فکر کردم از کجا بگم و چطور شروع کنم ، از فکر و خیال صد دفعه سر گیجه گرفتم اما فرجى حاصل نشد!
از بیستا بیستا گذشتن بچه ها از رود با قایقهائى که اینجا دیدم استانداردش براى چهار نفر بود.
از سوز سرد روى شط دهم اردیبهشت.
از دوتا دوتا تقسیم شدن تو سنگرهاى حفره روباهى.
از نماز شب خونهاى دیونه و دیونه هاى دعاخون
از به جاده زدن بچه ها و ولوله و ولوله و ولوله ....
همراه من اون سحر حمید بود (مزینى)
من سرم رو به جنوب بود و اون روش بسمت شمال)
زیر سرمون کلاه آهنى بود با قاب داخلى چرمى
تا سحر با اون بالشت چرمى خوابیدم و لذت بردم
سحر حمید رفت و چند روز بعد جسم خاکیش از خونشون ( خیابون روبروى کلانترى سابق نیرو هوائى/ فلکه دوم نیروى هوائى) تشییع شد و مثل همیشه ما هنوز جائى بودیم که اینها با جسمشون وداع کردند.
کر همراه ما ابوالقاسم اقدسى بود. داماد آیت الله عبدالحمیدى نماینده امام در همدان و نماینده دوره اول - دوم مجلس. مجلس، مجلس، مجلس...
مجلس این روزها غوقا بود نمایندهها رئیس جمهور رو در جلسه اى علنى سکه یک پول کردند و ایشون هم نمایندهها رو .
بهم هر چى در توان داشتند گفتن الا " پوفیوز " ! پوفیوز معنائى در لغت نامه نداره و پیش از این آقاى مطهرى تجربیاتشون رو تفسیر کردند.
در ادامه رئیس مجلس آقاى رئیس رو سکه یک پول کردند و روزها بعد برادر به کمک برادر آمد و برادر آمد و برادرآمد ...
برادر (شهید شهبازى) آمد .
شب هجدهم اردیبهشته و باید به زید زد.
یک گردان زد و یک دسته برگشت.
اونها که برگشتند تیر خلاص خوردن اونهائى که برنگشتند رو دستور به تماشا گرفتند تا نیروهاى عقبه لو نرفته و بدام نیفتند.
میون اونهمه تشخیص دهنده مصلحت حاج احمدى ( متوسلیان / فرمانده لشگر) پیدا شد و نعره کشید که باید رفت.
جیپهاى حامل توپ صد و شش به خط رسید اما راکب نداشت.
حاج احمد سر تنهاى قالب تهى نعره کشید و اونها رو به خط الرئس کشید.
زدند و خوردند اما لشگرى زنده شد.
حاجى شلوار پلنگى خونى به پا داشت و پیرهن مدل چینى خاکى رنگ. عصائى در دست و پاى لنگون از تیر و ترکشهاى آزادى در راه خرمشهر
. جیپها از. وهم آتش تهیه پائین اومدند و نعره حاجى دوباره بالا.
خود هم دوباره بالاى خط رفت .... لعنتى ها اینها که تو دشت ریختند بچه هامند...
با آتیش توپ اول و آتیش عقبه اون من که با فاصله کمى پشت توپ ایستاده بودم صورتم سوخت.
حاجى هنوز نعره میکشید. هنوز صداى نعرههاى حاجى تو گوشمه.
حاجى با اون هیبتش هنوز جلو چشمام داره نعره میکشه و من از آتیش عقبه این توپها صورتم گر گرفته. دارم میسوزم....
دارم میسوزم
اینا چه سربازهائى هستند که رهبر.......... [ ادامه مطلب ]
ادامه مطلب... افزودن نظر جديد  



















