gototopgototop
 

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size

سکوتی طولانی!

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
Masoud_Esmaeili

شصت و یازده تا حرف نزده تو این سی و هفده روز گذشته داره اذیتم میکنه.

طبق معمول هر وقت حرف برای زدن بیشتره میل به نوشتارش کمتره!

داش  مسعود اسماعیلی رو بعد ار بیست و چهار سال

داش علی انتظاری رو بعد از سی سال

و داش محسن ابراهیم خانی رو هم بعد بیست و هفت سال پیدا کردم!

همشون از اول تا آخر ماه شعبان پیداشون شد.

یک فاجعه بزرگ هم تو زندگیم اتفاق افتاد که شاید اون رو هم بگذارمش تو بخش رازهای مگو و تو نوشتنش زیاد عجله نکنم!

مابقیش مادری بود که بعد بیست سال بلاخره قدم رنجه کرد و به پسرش تو این دیار غربت سری زد.

جالبه! آدمها سالی یکبار حج میرن و بیست سالی یکبار ...

 

آخرین بروز رسانی در شنبه, 06 شهریور 1389 ساعت 18:37 ادامه مطلب...
 

خرما پزون گرمدشت, نامه ای به داش حمید!

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
Davodabadi_Hamid

خرما پزون گرمدشت, نامه ای به داش حمید!

نامه سر بسته به داش حمید داودآبادی.

(توجه: ادامه این روزنگار بسیار خصوصی و تنها برای چند تن از دوستان بسیار نزدیک و خانواده ام قابل روئیت میباشد)

آخرین بروز رسانی در شنبه, 19 تیر 1389 ساعت 14:36 ادامه مطلب...
 

نفوذ روز افزون مسلمانان در سوئد و بازار کارش

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
TaxiHejab1

چند روز پیش برای اولین بار یک زن مسلمان سومالیائی رو پشت فرمون یک تاکسی (از معروفترین شرکتهای تاکسیرانی سوئد) دیدم!

باور نمیکردم چون معمولاً در ورود زنان مسلمان محجبه به بعضی کارها تبعیض بیداد میکنه.

دوریبنم رو درآوردم و شروع به عکس گرفتن کردم...

حوصله توضیح بیشتر ندارم...این هم عکسها :

 

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 26 خرداد 1389 ساعت 11:46 ادامه مطلب...
 

گاوه دیگه! بلکه خواست گاز بگیره!

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 
Gav

مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت سی نهم

(گاهی وقتها بعضی از گاوها ادای آدمها رو درمیارن و گاهی اوقات برخی آدمها ادای گاوها رو! تشخیصشون از هم, هم بعضی وقتها خیلی سخت میشه! )

 

 

همه کارها با سرعتی پیش میرفت تا زمان رد کرد مرز با تاریکی مقرون بشه.

دیگه چراغهای شهری و مرزی روشن شده بودند که دوباره دل به دریا زدیم!

از کنار جاده که به محوطه جنگلی پا گذاشتیم خش خش شاخ و برگها روی زمین و ترس لو رفتن تو اون موقعیت حساس در بین مرز آلمان و دانمارک کمی نگرانم میکرد.

 

به همین خاطر گه گاهی میایستادیم تا کمی روی موقعیت اطرافمون اشراف پیدا کنیم.

تجربه های قبلی میگفت نبایستی از پاسگاههای مرزی اونقدر دور شد که دیگر شاخصی برای ادامه راه درست نداشت, بهمین خاطر سعی میکردم زیاد از پاسگاهها و روشنائی چراغهاشون دور نشم.

ته سرپائینی محوطه جنگلی یک نهر آب بود که با رد کردن اون دوباره راهمون سربالائی شد.

"محمد حسین" مثل هربار توی کوله "کانگروئیش" تو بغل من خواب بود. حرکات من تو اون راه براش حکم یک گهواره دائم در حرکت بود. اونهم غافل از ماجراجوئیهای من و ما تو خواب کودکانه اش غرق بود.

دیگه محوطه جنگلی رو رد کرده بودیم که به یکسری سیم خاردار تک رشته ای با یک نوار سفید رنگ بسته شده به یکسری تیرک برخوردیم.

معلوم بود که اونها رو برای حیوانات اهلی خودشون مثل اسب و گاو... گذاشتند.

یک صدای فرکانس پائین هم به زحمت شنیده میشد که از متصل بودن اون نوار سفید به برق ضعیف حکایت میکرد. اینطوری حیوانات جرات رد شدن از مرز مزرعه خودشون رو از دست میدادند.

اما ما وحشی تر از اون بودیم که مرزی رو بشناسیم. حد اقل اون موقع!

دیگه با وجود تاریکی هوا افتاده بودیم توی یک دشت باز و سرعت گاهامون رو بالا برده بودیم.

من ده بیست متری از "شراره" جلو افتاده بودم که به یکباره احساس کردم شراره با سرعت داره خودش رو به من میرسونه!

انگاری اتفاقی فتاده بود!

یا چیزمهمی رو میخواست بگه.

به من که رسید با وحشت گفت "مهدی انگار از پشت سرمون صدای پا میاد"!

حق با اون بود!

بعد از چند لحظه ما محاصره شدیم!

یک گله گاو تو اون تاریکی مثل "گاو" افتاده بودند دنبال ما و فکر میکردند صاحب مزرعه اومده و از خوراکی خبری هست.

تو اون تاریکی پوزه هاشون رو به ما و وسائلمون نزدیک میکردند و بو میکشیدند.

گاهی هم نفس تندی رو بیرون میدادند که انگار حکایت داشت از طلبکاریشون!

نگران بچه بودم که یکبار این گاوها "خریت" نکنند و با غذا اشتباه بگیرندش و گازش بگیرند!

گاوه دیگه! بلکه خواست گاز هم بگیره!

 

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 04 خرداد 1389 ساعت 21:57 ادامه مطلب...
 

من و لیلی! به بهانه آزادی خونین شهر...

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
در آیندههای نه چندان "نزدیک", روزی میاد که قدمگاه شهدای ایران "مرمر کاری و آینه کاری و طلاکاری" بشه.
دارم از همین حالا اون عظمت معنوی و مادی و خلوتگاه رندان جهان رو با دیده دل میبینم و از اون لذت میبرم.

khoramshahr

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش اول

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش دوم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش سوم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش چهارم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش پنجم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش ششم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش هفتم

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 24 خرداد 1389 ساعت 21:04 ادامه مطلب...
 

کجا داداش؟ مگر کمیته دیدی؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 

مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت سی و هشتم


پیش خودم گفتم الآن ه که بریزند و کتف بسته تحویل پلیس م بدهند!
یواش یواش تعداد آدمهای پشت پنجره کم و کمتر شد تا اینکه دیگر همشون رفتند.
از شدت عصبانیت باز داشتم دنبال یک سنگ بزرگتر میگشتم!
دقیقه ای بعد همون مردی که پشت درب بسته درس ساعات کاری را برام مرور میکرد با یکسری کاغذ و دستک و دفتر بیرون اومد.

Motad

جلو اومد و با روی باز سلام کرد و دست داد!
شروع کرد با زبون آلمانی توضیح دادن!
مرتیکه فکر میکرد انگاری من ننه ام آلمانی بوده یا بابام.
با تکرار حرفها و اشاره و قرض گرفتن کلماتی از زبان انگلیسی و ادا و اطوار بالاخره یک چیزهائی دستگیر م شد.
آدرس یک هتلی رو روی یک کاغذ نوشته بود و میخواست که ما تعطیلات آخر هفته رو بریم اونجا. مقداری هم پول نقد دستش بود و میخواست که من یک رسید رو امضاء کنم و اونها رو بهمان تحویل بده!
حسابی گیج شده بودم!

 

آخرین بروز رسانی در پنجشنبه, 02 اردیبهشت 1389 ساعت 15:20 ادامه مطلب...
 

تو عمرم اون همه آدم رو پشت یک پنجره ندیده بودم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 


مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت سی و هفتم
"تو عمرم اون همه آدم رو پشت یک پنجره ندیده بودم!"


اولین خوابم نبود که با بیداری آشفته میشد!
قطار به ایستگاه هامبورگ رسیده بود.
این رو با شلوغ شدن راهرو قطار فهمیدیم.
محیط دیگه خیلی فرق کرده بود.
آدمها خوش لباس و خوش تیپ و خوشگل, ساختمونهای نو, رنگهای قشنگ, متنوع و جذاب, آرامش و سکوت آدمها, نو بودن همه چیز...

Hossein-Sayadi

تنها چیزهائی که اونجا رنگ زندگی بدوی رو میدادخود ما بودیم!
قیافه های خسته وژولیده, لباسهای ناموزون و بد قواره و رنگ پریده.
اما همه اون زیبائی های ظاهری یکطرف, زیبائی ظاهری و باطنی پسر بچه یکساله همراه ما "محمد حسین", طرف دیگه.
حسین یکساله با اون چشمهای درشت سیاه و صورت معصوم و زیباش هر چشمی رو بخودش خیره میکرد.
حالا دیگه با زحمت رو پاهاش میایستاد و اطرافش رو بدقت نگاه میکرد.
انگاری با نگاههاش چیزی رو کشف کرده بود و میخواست که ما هم به اون توجه کنیم.
آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 08 اردیبهشت 1389 ساعت 16:57 ادامه مطلب...
 

پاسداران جنایتکار خمینی-قسمت چهارم

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 

پاسداران جنایتکار خمینی-قسمت چهارم

Hashemi

بعد از اومدن از آبادان محمود جوانبخت غیب شد.

ظاهراً رفت پهلو برو بچه های سپاه خرمشهر که تو همون اقامتگاه ما جمع شده بودند. نمیدونم.

تو این فرصت من و سردار بزرگ جنگهای سرد و گرم سه دهه اخیر تنها موندیم..

حاج رضا از درد سگرمه هاش تو هم بود.

یک مشت قرص کف دستش خالی کرد و بالا رفت تا بتونه مدتی  بشینه و سر درد دل رو باز کنه.

منهم از درد کمر دو دهه پشت رایانه نشینی به خودم میپیچیدم. دو تا قرص " سیتودون" هم من خوردم تا اوضاع هر دومون عادی بشه و تو این مدت کم شب تا سحر کمی از اون ده سال عشق و عاشقی سالهای جنگ ایران و عراق بگیم.

با شلمچه به اندازه چند نفس بیشتر فاصله نداشتیم و برای سوختن احتیاج به هیچ آتیشی نبود.

اما حاج رضا برجی سیگارش رو آتیش کرد, دومی رو بعد اولی و سومی رو بعد دومی...

تعریف میکرد : از لودری که برای زدن سنگر باهاش مشغول بود و همون برای چند ساعاتی با خوردن توپ تانک بهش تبدیل به یک قفس شده بود براش و نمیتوانست از توش بیرون بیاد,  تا بعد از ساعتها بتوانند حاج رضا رو از داخلش بیرون بکشند.

پنداری همین یک ساعت پیش بوده!

درد استخونهای بهم پیچیده اش هنوز رنجش میداد.

 

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 29 اردیبهشت 1389 ساعت 20:05 ادامه مطلب...
 

پاسداران جنایتکار خمینی - قسمت سوم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 

پاسداران جنایتکار خمینی
داشتم مثل لیوان چای داخل دستم گرم میشدم که بلندگو ها با اعلام شماره پرواز ما از مسافرینی که هنوز به خروجی ها مراجعه نکرده بودند خواستند که این کار رو بکنند.
رضا برجی حسابی گرم تعریف بود و از دنیا کنده بود, این میون محمود جوانبخت هشیارتر از همه بود و اومد بالای سر ما و گفت بچه ها فقط ما موندیم بجنبید که دیر شد...

ForodgahAbadan

من از اون وقت که یادم میاد تابحال همیشه یا آخرین مسافر بودم که سوار هواپیما شدم و یا قطار رو موقع حرکت گرفتم.
مسیر کافه تریا تا خروجی رو هر سه با یک عالم وسایل دویدیم.
من مهمون این دو دلاور بودم و اونها خرج کل سفر من رو داده بودند.
جوانبخت بلیطها رو به مامور کنترل داد و بعد از کلی چک و بازرسی و تفتیش بدنی وارد فضای باز باند فرودگاه مهرآباد شدیم.

 

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 29 اردیبهشت 1389 ساعت 19:40 ادامه مطلب...
 

در باره / راهنما

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

مختصر و مفید

 

خوب بلاخره مجاب شدم بنا به خواست خوانندگان, درباره سایت خیلی مختصر و مفید توضیحاتی جهت راهنمائی دوستان بدم!

articles

 

معرفی:

- این پایگاه اینترنتی محلی برای دلنوشته های منه از زندگی بسیار پر فراز و نشیبم.

 


  

 

مهدی صیادی فرد

متولد 1345 تهران

ساکن : سوئد

 

 

هدف:

 

- ثبت و بخاطر سپاری اونچه که در زندگی برایم اتفاق افتاد برای درس گرفتن خودم و آیندگانم .

- روشن کردن جوانها در خصوص فاجعه هجرت بی رویه.

- موضعگیری در خصوص مسائل روز.

...

 

نقشه این دفتر و این سایت/پایگاه

 

- مطالب من عمدتاً در دو دسته تقسیم شده اند:

        -- روزنگار: که شامل اتفاقات روزانه (حال) میشوند (چه اتفاقاتی که در سوئد برایم رخ میدهند و چه آنها که در مسافرتهایم).

        -- خاطرات: که شامل اتفاقاتیست که در آستانه خروجم از ایران (در سال 1368) تا رسیدنم به سوئد میشوند (این خاطرات تا بدانجا ادامه خواهند یافت تا به آغاز روزنگارهایم اتصال پیدا کنند). .

 

چگونگی دست چین مطالب

 

- شما در ستون کناری صفحه اول و یا به هر شکل در یکی از منوهای/فهرستهای سایت دو لینک را خواهید یافت " روزنگار" و "خاطرات", با کلیک بر روی هر کدام از آنها کلیه نوشتارهای من در آن خصوص دست چین خواهند شد و کار شما را در مطالعه آنها راحتتر خواهد کرد

 

طرح صفحه خسته کننده است؟ تغئیرش دهید!


- برای دوستانی هم که طرح استاندارد صفحه براشون خسته کننده هست امکانی بنام "تغییر طرح صفحه" در نظر گرفته شده که با انتخاب یکی از آنها از روی شماره آنها و فشار دکمه "انتخاب" این تغئیر عملی میشود. این امکان همیشه برای شما وجود دارد که به فراخور میلتان از آن استفاده کنید.

- توصیه: قالبهای شماره 1 و 2 بیشترین امکانات را در خود جای داده اند. حتی المقدور از آنها استفاده کنید.

 

 

- الباقی (کشک)!


- ما بقی لینکها و امکانات هم دیگه برای اونهاست که حوصله و وقت بیشتری برای کند و کاو بیشتر در حاشیه ها دارند. بخاطر همین شاید نیازی برای توضیح این جزئیات نباشه.

اما اگر بود حتماً با یک ایمیل و یا کامنت باخبرم کنید. آدمی هستم (شروع تبلیغات بازرگانی) که تو عمرم سلامی رو بی جواب نگذاشتم (اتمام تبلیغات تجاری).


با احترام

مهدی صیادی فرد.

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 02 فروردین 1389 ساعت 08:00
 

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود, آش شلغم پخته ایم...

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود, آش شلغم پخته ایم...
(توجه: ادامه این روزنگار بسیار خصوصی و تنها برای چند تن از دوستان بسیار نزدیک و خانواده ام قابل روئیت میباشد)
چو دریا درفشان از جوش منشین
سخن سر کرده ای خاموش منشین


حالا نمیدونم چرا سر صحنه فیلمبرداری بودم!
شاید هنوز جوگیر کارهای حاج محمود جوانبخت و حاج رضا برجی بودم!
دورمون هم پر بود از دلاورهای سپاه و بسیج و جنگ...
داشتم با دوربین حرف میزدم که یک قیافه آشنا از پشت سر دوربین سرکی کشید و دزدکی سلامی داد, لبخندی زد و کنار رفت.
رشته کلام از دستم در رفت و رفتم تو فکر که این قیافه آشنا کی بود!
یادم اومد!
ناصر سراج بود...

MiniTraktor

 

آخرین بروز رسانی در یکشنبه, 02 خرداد 1389 ساعت 21:41 ادامه مطلب...
 

دیزی بی در

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 

حدود دو سال پیش (دوشنبه 31 تير 1387) مقاله ای (را با نام "دیزی در باز") در ارتباط با سخنگوی وقت وزارت امور خارجه (آیت الله حسن قشقاوی) نوشتم, ایشان در سایت رسمی و شخصی خودشون (که بعدها فیلتر شد) مرقوم فرمودند که بزودی جوابش را خواهم داد!
اندر عجب بودم که منظورش از جواب چیست!
MohammadSharif-Malakzadeh

مگر من سوالی از ایشان کرده بودم!
به هر تقدیر ایشان چندی بعد رکورد کوتاه عمر ترین سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان را بنام خود ثبت کردند تا به خدمات خودشان (در رسیدگی به امور بچه محلهای مازندران) در جائی دیگر ادامه دهند!

مدت زیادی نگذشت که برادر حسن مورد نظر ما در گوشه ای دیگر از کنار دوربین و میکروفونهائی جدید سر بر آورد.
آنجا نیز در گام اول یکی از یلان مازندران (محمد شریف ملک زاده) را بعنوان رئیس مرکز جدید التاسیس خویش (مرکز رسیدگی به امور ایرانیان خارج از کشور) به راس امور گمارد تا در سایه او فرزند خود (با عنوان معاون مرکز) را نیز که تا چندی پیش مشغول تحصیل بود را به باند خود , ببخشید (!) به جمع خدمتگذاران بی ریای هم رکاب خود اضافه کند.
آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 08 اردیبهشت 1389 ساعت 16:56 ادامه مطلب...
 
مطالب بیشتر...


صفحه 1 از 12

زبان سایت


فارسی Dansk Deutsch English Español Finnish Français Italiano Kiswahili Nederlands Svenska Türkçe norsk Ελληνικά Русский العربية 中文 (简体) 日本語 한국어

تغییر طرح صفحه

ورود / Login



تماس با من در یاهو

سه خاطره آخر

گاوه دیگه! بلکه خواست گاز بگیره!

User Rating: / 3
نوشتار - خاطرات
مهدی صیادی فرد - سه شنبه, 04 خرداد 1389
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 

مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت سی نهم

(گاهی وقتها بعضی از گاوها ادای آدمها رو درمیارن و گاهی اوقات برخی آدمها ادای گاوها رو! تشخیصشون از هم, هم بعضی وقتها خیلی سخت میشه! )

Gav

 

 

همه کارها با سرعتی پیش میرفت تا زمان رد کرد مرز با تاریکی مقرون بشه.

دیگه چراغهای شهری و مرزی روشن شده بودند که دوباره دل به دریا زدیم!

از کنار جاده که به محوطه جنگلی پا گذاشتیم خش خش شاخ و برگها روی زمین و ترس لو رفتن تو اون موقعیت حساس در بین مرز آلمان و دانمارک کمی نگرانم میکرد.

 

به همین خاطر گه گاهی میایستادیم تا کمی روی موقعیت اطرافمون اشراف پیدا کنیم.

تجربه های قبلی میگفت نبایستی از پاسگاههای مرزی اونقدر دور شد که دیگر شاخصی برای ادامه راه درست نداشت, بهمین خاطر سعی میکردم زیاد از پاسگاهها و روشنائی چراغهاشون دور نشم.

ته سرپائینی محوطه جنگلی یک نهر آب بود که با رد کردن اون دوباره راهمون سربالائی شد.

"محمد حسین" مثل هربار توی کوله "کانگروئیش" تو بغل من خواب بود. حرکات من تو اون راه براش حکم یک گهواره دائم در حرکت بود. اونهم غافل از ماجراجوئیهای من و ما تو خواب کودکانه اش غرق بود.

دیگه محوطه جنگلی رو رد کرده بودیم که به یکسری سیم خاردار تک رشته ای با یک نوار سفید رنگ بسته شده به یکسری تیرک برخوردیم.

معلوم بود که اونها رو برای حیوانات اهلی خودشون مثل اسب و گاو... گذاشتند.

یک صدای فرکانس پائین هم به زحمت شنیده میشد که از متصل بودن اون نوار سفید به برق ضعیف حکایت میکرد. اینطوری حیوانات جرات رد شدن از مرز مزرعه خودشون رو از دست میدادند.

اما ما وحشی تر از اون بودیم که مرزی رو بشناسیم. حد اقل اون موقع!

دیگه با وجود تاریکی هوا افتاده بودیم توی یک دشت باز و سرعت گاهامون رو بالا برده بودیم.

من ده بیست متری از "شراره" جلو افتاده بودم که به یکباره احساس کردم شراره با سرعت داره خودش رو به من میرسونه!

انگاری اتفاقی فتاده بود!

یا چیزمهمی رو میخواست بگه.

به من که رسید با وحشت گفت "مهدی انگار از پشت سرمون صدای پا میاد"!

حق با اون بود!

بعد از چند لحظه ما محاصره شدیم!

یک گله گاو تو اون تاریکی مثل "گاو" افتاده بودند دنبال ما و فکر میکردند صاحب مزرعه اومده و از خوراکی خبری هست.

تو اون تاریکی پوزه هاشون رو به ما و وسائلمون نزدیک میکردند و بو میکشیدند.

گاهی هم نفس تندی رو بیرون میدادند که انگار حکایت داشت از طلبکاریشون!

نگران بچه بودم که یکبار این گاوها "خریت" نکنند و با غذا اشتباه بگیرندش و گازش بگیرند!

گاوه دیگه! بلکه خواست گاز هم بگیره!

 

(114)
ادامه مطلب...

کجا داداش؟ مگر کمیته دیدی؟

میانگین امتیار کاربران: / 1
نوشتار - خاطرات
مهدی صیادی فرد - پنجشنبه, 02 اردیبهشت 1389
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 

مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت سی و هشتم


پیش خودم گفتم الآن ه که بریزند و کتف بسته تحویل پلیس م بدهند!
یواش یواش تعداد آدمهای پشت پنجره کم و کمتر شد تا اینکه دیگر همشون رفتند.
از شدت عصبانیت باز داشتم دنبال یک سنگ بزرگتر میگشتم!
دقیقه ای بعد همون مردی که پشت درب بسته درس ساعات کاری را برام مرور میکرد با یکسری کاغذ و دستک و دفتر بیرون اومد.

Motad

جلو اومد و با روی باز سلام کرد و دست داد!
شروع کرد با زبون آلمانی توضیح دادن!
مرتیکه فکر میکرد انگاری من ننه ام آلمانی بوده یا بابام.
با تکرار حرفها و اشاره و قرض گرفتن کلماتی از زبان انگلیسی و ادا و اطوار بالاخره یک چیزهائی دستگیر م شد.
آدرس یک هتلی رو روی یک کاغذ نوشته بود و میخواست که ما تعطیلات آخر هفته رو بریم اونجا. مقداری هم پول نقد دستش بود و میخواست که من یک رسید رو امضاء کنم و اونها رو بهمان تحویل بده!
حسابی گیج شده بودم!

 

(151)
ادامه مطلب...

تو عمرم اون همه آدم رو پشت یک پنجره ندیده بودم

میانگین امتیار کاربران: / 4
نوشتار - خاطرات
مهدی صیادی فرد - پنجشنبه, 05 فروردین 1389
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 


مجموعه خاطرات مهدی صیادی فرد قسمت سی و هفتم
"تو عمرم اون همه آدم رو پشت یک پنجره ندیده بودم!"


اولین خوابم نبود که با بیداری آشفته میشد!
قطار به ایستگاه هامبورگ رسیده بود.
این رو با شلوغ شدن راهرو قطار فهمیدیم.
محیط دیگه خیلی فرق کرده بود.
آدمها خوش لباس و خوش تیپ و خوشگل, ساختمونهای نو, رنگهای قشنگ, متنوع و جذاب, آرامش و سکوت آدمها, نو بودن همه چیز...

Hossein-Sayadi

تنها چیزهائی که اونجا رنگ زندگی بدوی رو میدادخود ما بودیم!
قیافه های خسته وژولیده, لباسهای ناموزون و بد قواره و رنگ پریده.
اما همه اون زیبائی های ظاهری یکطرف, زیبائی ظاهری و باطنی پسر بچه یکساله همراه ما "محمد حسین", طرف دیگه.
حسین یکساله با اون چشمهای درشت سیاه و صورت معصوم و زیباش هر چشمی رو بخودش خیره میکرد.
حالا دیگه با زحمت رو پاهاش میایستاد و اطرافش رو بدقت نگاه میکرد.
انگاری با نگاههاش چیزی رو کشف کرده بود و میخواست که ما هم به اون توجه کنیم.
(326)
ادامه مطلب...
مطالب بیشتر...

سه روزنگار آخر

سکوتی طولانی!

میانگین امتیار کاربران: / 0
نوشتار - روزنگار
مهدی صیادی فرد - سه شنبه, 02 شهریور 1389

شصت و یازده تا حرف نزده تو این سی و هفده روز گذشته داره اذیتم میکنه.

طبق معمول هر وقت حرف برای زدن بیشتره میل به نوشتارش کمتره!

Masoud_Esmaeili

داش  مسعود اسماعیلی رو بعد ار بیست و چهار سال

داش علی انتظاری رو بعد از سی سال

و داش محسن ابراهیم خانی رو هم بعد بیست و هفت سال پیدا کردم!

همشون از اول تا آخر ماه شعبان پیداشون شد.

یک فاجعه بزرگ هم تو زندگیم اتفاق افتاد که شاید اون رو هم بگذارمش تو بخش رازهای مگو و تو نوشتنش زیاد عجله نکنم!

مابقیش مادری بود که بعد بیست سال بلاخره قدم رنجه کرد و به پسرش تو این دیار غربت سری زد.

جالبه! آدمها سالی یکبار حج میرن و بیست سالی یکبار ...

 

(21)
ادامه مطلب...

نفوذ روز افزون مسلمانان در سوئد و بازار کارش

میانگین امتیار کاربران: / 1
نوشتار - روزنگار
مهدی صیادی فرد - چهارشنبه, 26 خرداد 1389
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 

چند روز پیش برای اولین بار یک زن مسلمان سومالیائی رو پشت فرمون یک تاکسی (از معروفترین شرکتهای تاکسیرانی سوئد) دیدم!

TaxiHejab1

باور نمیکردم چون معمولاً در ورود زنان مسلمان محجبه به بعضی کارها تبعیض بیداد میکنه.

دوریبنم رو درآوردم و شروع به عکس گرفتن کردم...

حوصله توضیح بیشتر ندارم...این هم عکسها :

 

(92)
ادامه مطلب...

من و لیلی! به بهانه آزادی خونین شهر...

میانگین امتیار کاربران: / 1
نوشتار - روزنگار
مهدی صیادی فرد - یکشنبه, 02 خرداد 1389
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
در آیندههای نه چندان "نزدیک", روزی میاد که قدمگاه شهدای ایران "مرمر کاری و آینه کاری و طلاکاری" بشه.
دارم از همین حالا اون عظمت معنوی و مادی و خلوتگاه رندان جهان رو با دیده دل میبینم و از اون لذت میبرم.

khoramshahr

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش اول

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش دوم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش سوم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش چهارم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش پنجم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش ششم

سفر راهیان نور به قدمگاه شهدا - بخش هفتم

(105)
ادامه مطلب...
مطالب بیشتر...

سه راز آخر

خرما پزون گرمدشت, نامه ای به داش حمید!

میانگین امتیار کاربران: / 0
نوشتار - رازهای مگو
مهدی صیادی فرد - شنبه, 19 تیر 1389

خرما پزون گرمدشت, نامه ای به داش حمید!

نامه سر بسته به داش حمید داودآبادی.

Davodabadi_Hamid

(توجه: ادامه این روزنگار بسیار خصوصی و تنها برای چند تن از دوستان بسیار نزدیک و خانواده ام قابل روئیت میباشد)

(69)
ادامه مطلب...

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود, آش شلغم پخته ایم...

میانگین امتیار کاربران: / 2
نوشتار - رازهای مگو
مهدی صیادی فرد - سه شنبه, 21 اردیبهشت 1389
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود, آش شلغم پخته ایم...
(توجه: ادامه این روزنگار بسیار خصوصی و تنها برای چند تن از دوستان بسیار نزدیک و خانواده ام قابل روئیت میباشد)
چو دریا درفشان از جوش منشین
سخن سر کرده ای خاموش منشین


حالا نمیدونم چرا سر صحنه فیلمبرداری بودم!
شاید هنوز جوگیر کارهای حاج محمود جوانبخت و حاج رضا برجی بودم!
دورمون هم پر بود از دلاورهای سپاه و بسیج و جنگ...
داشتم با دوربین حرف میزدم که یک قیافه آشنا از پشت سر دوربین سرکی کشید و دزدکی سلامی داد, لبخندی زد و کنار رفت.
رشته کلام از دستم در رفت و رفتم تو فکر که این قیافه آشنا کی بود!
یادم اومد!
ناصر سراج بود...

MiniTraktor

 

(145)
ادامه مطلب...

نامه های به راه مانده من به علی - نامه هجدهم

میانگین امتیار کاربران: / 0
نوشتار - رازهای مگو
مهدی صیادی فرد - دوشنبه, 24 اسفند 1388

امه های به راه مانده من به علی: نامه آخر

نامه های به راه مانده من به علی - نامه هجدهم: نامه آخر
http://ali.mehdi.se

(136)
ادامه مطلب...
مطالب بیشتر...