gototopgototop
 

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size


کاری با کار ِ این قافله ندارم

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
پنج‌شنبه، ۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۱ / ۱۲ جمادی‌الثانی ۱۴۳۳ / ۰۳ می ۲۰۱۲ / ۲۱:۵۷


این روزها پشت جاده اهواز - خرمشهر گیر کرده ام !


( مطلب زیر یک رمان از یک واقعه حقیقی است اما من در اون نقشى ندارم )
خیلى از شروع این پست (پنج‌شنبه، ۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۱) تا امروز فکر کردم از کجا بگم و چطور شروع کنم ، از فکر و خیال صد دفعه سر گیجه گرفتم اما فرجى حاصل نشد!
از بیستا بیستا گذشتن بچه ها از رود با قایقهائى که اینجا دیدم استانداردش براى چهار نفر بود.
از سوز سرد روى شط دهم اردیبهشت.
از دوتا دوتا تقسیم شدن تو سنگرهاى حفره روباهى.
از نماز شب خونهاى دیونه و دیونه هاى دعاخون
از به جاده زدن بچه ها و ولوله و ولوله و ولوله ....
همراه من اون سحر حمید بود (مزینى)
من سرم رو به جنوب بود و اون روش بسمت شمال)
زیر سرمون کلاه آهنى بود با قاب داخلى چرمى
تا سحر با اون بالشت چرمى خوابیدم و لذت بردم
سحر حمید رفت و چند روز بعد جسم خاکیش از خونشون ( خیابون روبروى کلانترى سابق نیرو هوائى/ فلکه دوم نیروى هوائى) تشییع شد و مثل همیشه ما هنوز جائى بودیم که اینها با جسمشون وداع کردند.
کر همراه ما ابوالقاسم اقدسى بود. داماد آیت الله عبدالحمیدى نماینده امام در همدان و نماینده دوره اول - دوم مجلس. مجلس، مجلس، مجلس...
مجلس این روزها غوقا بود نمایندهها رئیس جمهور رو در جلسه اى علنى سکه یک پول کردند و ایشون هم نمایندهها رو .
بهم هر چى در توان داشتند گفتن الا " پوفیوز " ! پوفیوز معنائى در لغت نامه نداره و پیش از این آقاى مطهرى تجربیاتشون رو تفسیر کردند.
در ادامه رئیس مجلس آقاى رئیس رو سکه یک پول کردند و روزها بعد برادر به کمک برادر آمد و برادر آمد و برادرآمد ...
برادر (شهید شهبازى) آمد .
شب هجدهم اردیبهشته و باید به زید زد.
یک گردان زد و یک دسته برگشت.
اونها که برگشتند تیر خلاص خوردن اونهائى که برنگشتند رو دستور به تماشا گرفتند تا نیروهاى عقبه لو نرفته و بدام نیفتند.
میون اونهمه تشخیص دهنده مصلحت حاج احمدى ( متوسلیان / فرمانده لشگر) پیدا شد و نعره کشید که باید رفت.
جیپهاى حامل توپ صد و شش به خط رسید اما راکب نداشت.
حاج احمد سر تنهاى قالب تهى نعره کشید و اونها رو به خط الرئس کشید.
زدند و خوردند اما لشگرى زنده شد.
حاجى شلوار پلنگى خونى به پا داشت و پیرهن مدل چینى خاکى رنگ. عصائى در دست و پاى لنگون از تیر و ترکشهاى آزادى در راه خرمشهر
. جیپها از. وهم آتش تهیه پائین اومدند و نعره حاجى دوباره بالا.
خود هم دوباره بالاى خط رفت .... لعنتى ها اینها که تو دشت ریختند بچه هامند...
با آتیش توپ اول و آتیش عقبه اون من که با فاصله کمى پشت توپ ایستاده بودم صورتم سوخت.
حاجى هنوز نعره میکشید. هنوز صداى نعرههاى حاجى تو گوشمه.
حاجى با اون هیبتش هنوز جلو چشمام داره نعره میکشه و من از آتیش عقبه این توپها صورتم گر گرفته. دارم میسوزم....
دارم میسوزم

اینا چه سربازهائى هستند که رهبر.......... [ ادامه مطلب ]
 

ساقى غم فرداى رغیبان چه خوریم !

فرستادن به ایمیل چاپ
جمعه، ۰۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۱ / ۲۹ جمادی‌الاول ۱۴۳۳ / ۲۰ آوریل ۲۰۱۲ / ۲۰:۰۳


ساقى غم فرداى رغیبان چه خوریم !


آخر شبى این "خبرگزارى مهر" عینهو " خورزو خان" نه برد و نه آورد و گذاشت تو کاسه ما که آى " رضا برجى " بخاطر زخمهاى شیمیائیش تو "بیمارستان بقیه الله" بسترى شده.

لینک خبر
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=۱۵۸۰۸۰۴
(اگر لینک کار نکرد بجاى اعداد فارسى اعداد لاتین را جایگذین کنید)

نمیدونم غم خودم رو بخورم یا غم داش محمودها و داش رضاها رو! همین چند ماه پیش اینجا بودند. خیلى خوش گذشت.
رفتند و روشنائى خونه ما رو هم با خودشون بردند.
داش رضا با اون مشت مشت قرصهائى که میخورد زنده بودنش عجیبه.
نصف روز بیهوش بود و نصف دیگه روز هم یا شنگول بود یا منگول و یا تو لک.
به اینجاها که میرسن آدم نمیدونه به حال و روزشون غبطه بخوره یا غصه!
دلم از دور بودن ازشون خونه.
دنبال پیاله اى هستم تا غم فرداى این رفقاى دیروز و رغباى امروز رو نخورم تا این شب وامونده بلکه بگذره!
میگذره ؟



پینوشت
سه چهار روزى از دلخونى ما گذشت .
وظیفه داشتم پیجوى حال داش رضا باشم اما طبق معمول ما اراده به هر کارى میکنیم اون کار میشه جن و ما بسم الله !
هیچ جور نشد که نشد!
امشب بوقت ایران ساعت یازده شب تلفنم زنگ خورد!
....
 

بازى شطرنج با ماشینهاى ضربتى !

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
یک‌شنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ / ۱۷ جمادی‌الاول ۱۴۳۳ / ۰۸ آوریل ۲۰۱۲ / ۲۱:۲۲




بازى شطرنج با ماشینهاى ضربتى !
مجموعه خاطرات مهدى صیادى فرد
قسمت چهل و هشتم


هر چى به روز مصاحبه نزدیکتر میشدم التهاب بیشترى وجودم رو به رعشه میانداخت.
همه اىنجا دنبال پناهندگى سیاسى بودند و من فقط دنبال اجازه اقامت دائم.
شده بودم "تافته جدا از بافته".
میگفتن هر چى موضوع درخواست پناهندگى (کیس) چربتر باشه احتمال دریافت پناهندگى هم بیشتر. بهمین خاط یکى در میون آدمها یکبار بهشتى رو کشته بودند و یکبار دفتر نخست وزیرى رو منفجر کرده بودند و الا آخر.
تازه همونها اونطور که تعریفش رو میکردند بعد از سه بار مصاحبه و یکبار دادگاه و چهار پنج سال معطلى ، کتف بسته سوار هواپیما میکردنشون و ... اخراج!

بین زمین و هوا بودم و نمیدونستم چه غلطى باید بخورم !
اگر پناهنده سیاسى میشدم پشت پا زده بودم به خودم و اگر غیر از این هر کارى رو میکردم وقت میکشنم و خودم رو مسخره عام و خواص میکردم. با کتاب آموزش زبانى که از نیلوفر (دختر علیشاهى) گرفته بودم خودم رو در طول روز تسکین میدادم. با هر قانون دستورى سوئدى که آشنا میشدم بیشتر به آینده امیدوار میشدم و با ساختن هر جمله کلى روحیه میگرفتم.
آروم آروم وقت مصاحبه اول با اداره مهاجرت شد و من هنوز با کیسم مشکل داشتم. بایستى چنان حسابشده کار میکردم که خانواده از بلاتکلیفى و آوارگى ونجات پیدا میکرد. تصمیم گرفتن سخت بود سخت.

بلاخره تصمیم آخر رو گرفتم!
طرح ابهام در کل زندگى سیاسی و اعتقادیم و پرداختن به جزئیات اومدن و رسیدنم، ضمن سانسور حضور خانواده ام تو آلمان. میدونستم دادن جواب چند ماهى طول میکشه و میتونم تو این مدت با "آوردن اونها با قاچاقچى از ایران به مقصد سوئد و رها شدن تو آلمان" کیسم رو تکمیل کنم !
با تئورى حاکم بر روح سیستم پناهنده/مهاجر پذیرى سوئد یک خودکشى بود کارم ولى به عقل خودم جور درمیومد و در عین حال آرمانشهرهام هم بدست خودم لگدمال نمیشد.
ریسک بالائى بود اما کارى بود متفاوت. در عین حال راههاى رایج کسب اقامت هم قالباً جواب نمیداد و بیشتر اخراج میشدند تا پذیرفته. پس چیز زیادى از آدمهاى دیگه کم نداشت!
مشکل عمده اى که داشتم این بود که همه یک گونى مدرک جعل شده با خودشون به مصاحبه اول میبردند و من هیچ چیزى تو دستم نبود. مسخره بودم نه ؟ همه از حکم جعلى دادگسترى اعدام تا عکس دونفره با لاجوردى رو تخت شکنجه بهمراه هزار مدرک ساختگى ریز و درشت به کیسشون ضمیمه میکردند و من با یک عالم قصه "ثقیل الباور" راهى بودم!

بلاخره روز مصاحبه رسید.
به اداره مهاجرت شهر (دهات) "فلن" اومدم.
جاس تو یک آپارتمان تازه ساز بود و مدرن.
انقدر التهاب داشتم که چیز زیادى از شخصى که باهاش مصاحبه داشتم و حرفهائى که رد و بدل شد مطلقاً تو خاطرم نموند!
مصاحبه به خیر و خوشى تموم شد.
تنها چیزى که خیلى ضعیف تو خاطرم مونده اینه که خیلى تحویلم گرفتند و خیلى با اشتیاق به داستان زندگیم گوش دادند. در کنار ترجمه شدن حرفهام توسط مترجم ، بعضى وقتها هم خودم با سوئدى ناقصى که تو این مدت یادگرفته بودم تیکه هائى مینداختم و توانائیم تو یادگیرى زبان رو برخ میکشیدم (البته یادگیرى ترکى استانبولى و آلمانى در پس زمینه پوئنى تو یادگیرى زبان سوئدیم با اون سرعت داشت که اونها ازش بیخبر بودند).
برام محرز بود که شکل کیسم با کیس پناهندگى سیاسى متفاوت بود اما باید مهره هاى این شطرنج رو طورى میچیندم تا راههاى اخراج رو بروى خودم میبستم و در عین حال امکانى رو هم به مسئول پرونده میدادم تا بتونه با دست باز اجازه صدور اقامت رو صادر کنه.

نمیدونم هنوز شهرک بازى "مینى سیتى" تو "لشگرک تهران" هست و اگر هست هنوز "ماشینهاى ضربتى" توش هست یا نه ! ماشینهاى کوچیکى مثل ماشینهاى "گو کارت" اینجا که توش فقط جاى یکنفر بود و تو محوطه کوچیکى همه میلولیدند و با سرعت بالائى که داشتند ، حداکثر درایت رو بخرج میدادند تا بنحوى در اون تراکم بالاى ماشینکها حرکت کنند تا نه بکسى بزنند و نه کسى به اونها بزنه.
کار من تو این بازى جدید شطرنج زندگى و "گوکارت" برنامه ریزى دقیق براى حرکتى بى برخورد بود با حجم بالاى موانع سیال دنیاى حقوق.
بازخورد کل مصاحبه اى که با اداره مهاجرت داشتم به عقل ناقص خودم انرژى اى مثبت بهم میداد و از کلیتش رضایت داشتم.

با اتمام مصاحبه ام با اداره مهاجرت کارم دیگه تو فلن تموم شده بود و اداره مهاجرت ما رو به دهاتهاى دور افتاده سوئد پخش کرد تا مدت باقیمونه رو تا جواب کار و احیاناً مصاحبه هاى بعدى (براى ٩٥٪ افرادى که جواب منفى و اخراج از سوئد رو گرفته بودند) اونجا سپرى کنیم.
مصاحبه هاى بعدى حکم دادگاههاى تجدید نظر و استیناف داشت تا وقتى به یکنفر دستبند زدند و به زور اخراجش کردند جامعه این اتفاق رو شکلى از توحش نبینه. معمولاً هم این بازى و پروسه حد اقل چهار سالى طول میکشید.

دهاتى که من قرار شد به اونجا نقل مکان کنم " لاکسو" (Laxå) بود.
قصبه اى با پانصد خانوار (در سال ١٩٩١ میلادى).
باز وقت گور به گور شدن شد و غم غربت و باقى درد و مرض و کوفت و زهر مارهاش.
هوشنگ کمونیست یکروز قبل از من عازم محلى دیگه شد و آدمهاى دیگه اون کمپ موقت هم ، هم ...

مهدى صیادى فرد
بیستم فروردینماه ١٣٩١
هشتم آوریل ٢٠١٢ میلادى
استکهلم / سوئد
با تشکر فراوان از داش "مهدى بغدادى" و دیگر دوستان بخاطر لطف زیادشون به خاطرات حقیر که بمن انرژى ایی مضائف تو ادامه نگارش اونها داد.
 

تا خود شب من و هوشنگ تو کمپ بع بع کردیم !

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
چهارشنبه، ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ / ۱۳ جمادی‌الاول ۱۴۳۳ / ۰۴ آوریل ۲۰۱۲ / ۲۱:۴۵
تا خود شب من و هوشنگ تو کمپ بع بع کردیم !

مجموعه خاطرات مهدى صیادى فرد
قسمت چهل و هفتم



دوشنبه صبح ساعت ٩ عازم "کمپ فلن" شدم.
اونجا بایستى مدتى میموندم، مصاحبه میشدم و دلائل درخواست اقامتم رو مطرح میکردم. بعد هم به کمپ دیگه اى فرستاده میشدم و تا پایان کارم اونجا میموندم.
یک اطاق تو یک کانکس بمن دادند که با یک نفر دیگه اون رو تقسیم کرده بودند.
یک تخت دو طبقه توش بود که طبقه بالا من میخوابیدم و طبقه پائین نفر دوم.
خوب یادم نیست اسم هم اطاقیم چى بود ولى فکر میکنم هوشنگ نامى بود!
بچه بى کلکى بود. تنها عیبش این بود که کمونیست بود!
سن و سال هوشنگ تو مایه سن خودم بود.
اون هم مثل خودم کس و کار درست درمونى نداشت و اگر هم داشت رو نمیکرد چون اگر رو میکرد لو میرفت!
یعنى میفهمیدند به هواى فامیلش و با ویزا اومده و کار گرفتن پناهندگى و یا اقامتش سخت میشد.
روزها کار ما شده بود بحث سیاسى و مذهبى.
دلخوشیمون رفتن تا محل خرید دهات و خرید براى شام و نهار و آخرش هم برگشتن و درست کردن غذا.
اون روزها کمپ گرم وارد کردن پناهندههاى بوسنیائى بود.
مردمانى بودند با حرارت خیلى بالا و عصبانى! درست مثل خودمون .
اونقدر بلا سرشون اومده بود که دیگه چیز زیادى ازشون نمونده بود.
اسماً مسلمون بودند ولى مسلمونیشون مثل مسلمونى ترکهاى ترکیه بود که سالى یکماه (ماه رمضون) یادشون میومد مسلمونند و ... کمپ کوچیکى بود و همه همدیگر رو میشناختند.
یکسرى پسر یکسرى دختر رو نشون کرده بودند و یکسرى سیگارى هم یکسرى رو بعنوان پایه دود کردن.
این وسط من تو عالم برزخ بودم و هوشنگ هم مشنگ دو عالم.

من بزودى قرار مصاحبه با اداره مهاجرت داشتم و شدیداً بدنبال ملات!
چطور اومدم ، براى چى اومدم ، با چى اومدم ، با کى اومدم ، اینجا چى میخوام ...
نصف روزها صرف چاره اندیشى براى ردیف کردن "کیسى" (موضوع) جهت گرفتن موافقت دولت سوئد براى صدور اجازه اقامت دائم و نصف دیگر روز صرف درست کردن غذا و خوردن اون و خواب.
با بچه هام تو آلمان زیاد نمیشد تماس گرفت چون اگر حضور اونها تو آلمان لو میرفت ، من رو هم اخراج میکردند اونجا. از طرفى موقعیت مالى و اجتماعیشون رو قبل از اومدن تثبیت کرده بودم و جاى نگرانى چندتنى نبود.

خسته شده بودیم از نیمرو کباب بادیه و ماکارانى!
یک روز تصمیم گرفتیم "پلو قرمه سبزى" درست کنیم و بخوریم.
هوشنگ سر رشته اى از غذا نداشت و براش ساختن "آپو لو" با دم کردن "پلو" یک اندازه سخت بود!
بسکى هم راجع به همه چیز فک میزد و بحث میکرد و زر میزد ، دیگه من بخاطر کوپه کردن "دمى" بخاطر کمتر چسبیدن برنج به کناره هاى دیگ هم میبایستى در حد "تبیین جهان از دیدگاه شریعتى و مطهرى" براش توضیح میدادم تا بگذاره ما با فراق بال یک کفگیرى در دیگ بچرخونیم!
قرار شد خبرش اونروز اون تمام سعیش رو بکنه و با اجازه " لنین و استالین و مارکس و باقى اراذل " یک دمپختک به تقلید از من درست کنه. آخرش هم سر دم کردن با "دمکنى" و یا بدون اون بحثها نیجه نداد و وقتى قانع نشد و باز سوالش رو تکرار کرد گفتم : " هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند" ! والله ! چى بایستى میگفتم؟ این که حرف تو کلش نمیرفت!
 

رسول اسلامى هم نمره قبولى نگرفت !

فرستادن به ایمیل چاپ
شنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ / ۲۲ جمادی‌الاول ۱۴۳۳ / ۱۴ آوریل ۲۰۱۲ / ۱۱:۵۵

رسول اسلامى هم نمره قبولى نگرفت !



منتظرم تا دیدار پنج بعلاوه یک و حواشى اون پایان بگیره و حساسیتها مرتفع بشه تا اندکى در خصوص "رسول اسلامى" آخرین سفیر ایران در سوئد بنویسم. سفیرى که
جایگزین حسن قشقاوى شد تا اندکى آشفتگیهاى پس از او را آرام کند ولى خود ...
به عقیده من "رسول" با وجود ابراز رضایت رسانه هاى ضد انقلاب از دوران مسئولیتش ، نتوانست سفیرى شایسته باشد و او نیز نمره قبولى نگرفت.
چند و چونش را در آینده نزدیک خواهم آورد !

 

شعار مرگ بر آمریکا "بادتان" نرود!

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
پنج‌شنبه، ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ / ۱۳ جمادی‌الاول ۱۴۳۳ / ۰۵ آوریل ۲۰۱۲ / ۰۵:۵۱




این مطلب رو سال هشتاد و شش اینجا نوشتم :

برام جالبه که پیرمردهاى سیاست ما پنج سال یکبار فیلشون یاد هندستون میکنه !
مرور دوباره این مطلب شاید خالى از لطف نباشه.

----------------------------------------------
پنداری همین دیروز بود!
با علیرضا غفاری یار غار و دوست عزیزتر از برادرم در خیابونهای شرق تهران در گذر بودیم (الآن واسه خودش سردارى شده و دیگه با هر شاهى فالوده نمیخوره اما خونشون که پارسال رفتیم هنوز همون سادگى سى و چند سال قبل رو حفظ کرده بود. حتى پشتى هم نداشت خبر مرگش ! کمر درد مردیم).
روبروی مسجد الحسین از قول امام خمینی نوشته بودند که "شعار مرگ بر آمریکا یادتان نرود".
اما یک آدم بیکار پیدا شده بود و یکی از نقطه های "یادتان" را پاک کرده بود و نتیجه کار شده بود " شعار مرگ بر آمریکا بادتان نرود" !
مدتها همه در این فکر بودند که پاک کردن نقطه کار که بوده!
این روزها وقتی میبینم که چه ساده با "برادر امریکا" (شیطان بزرگ سابق) سر یک میز نشاندنمان و چه ساده از قول همان امام آیه جعل میشود که " ایشان حاضر به قطع شعار مرگ بر آمریکا شده بودند و بدنبال فرصت میگشتند" با خودم یواشکی میگم " مش قاسم باور کن پاک کردن اون یک نقطه هم کار همین انگلیسیهای ... بوده".

خیلی این پنج ماهه تمرین خفه خون گرفتن و خناق مکرر کردم. میبخشید اگر این میون گه گداری این سوپاپ اطمینان, ما رو از انفجار نجات میده و ما کمی تا اندکی جیغ بنفش میکشیم. نگران نباشید! چون ما هنوز جای "یاد" و "بادمان" عوض نشده!
اما خدائیش "خیلی دلم گرفته از خیلی ها". خدایا تو خودت هم بیا و کمکی کن تا این هفت ماه آینده و ماههای بعدش هم ما با خودی در نیفتیم که این حکایت حکایت تلخ شکسته.
شکست.همین و بس.
شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶
August ۱۸ ۲۰۰۷
مهدی صیادی فرد
استکهلم/سوئد

پی نوشت:
وظیفه ما در این خصوص چیست؟
۱- رد سریع و بی چون و چرا اما با تامل ادعاهای غیر اصولی.
۲- حفظ حرمت و احترام به پیشکسوتان و ریش سفیدان و نگهداری حریم کرامت ایشان.
۳- از هر ده پیر مردی تنها یکنفر به خلق و خوی و اعمال و رفتار کودکانه روی نمی آورد. به سخنان ایشان زیاد بها نداده و حساسیت نشان ندهیم و همزمان دعا کنیم که پیران ما جهت خداحافظی با کرامت از قدرت قانع شده و جای خود را با حفظ احترام و شئن خویش به جوانترها سپارند.
۴- در پاک نشدن نقطه شعارها دقت کنیم تا مبادا آیندگان به اشتباه بیفتند/افتانده شوند!

اگر موارد بالا به لطف لجاجت خاص بسیاری از پیرمردها افاقه نکرد چه کنیم؟
هیچی! کار زیادی نمیتوان کرد! پس کاری را کنیم که آن فرد مستاسل در مواجه با رزمنده قزوینی در کوچه بن بست کرد! دست را بگذاریم زمین و .... و توکل کنیم به خدا !!!
----------------------------------------


لینک به مطلب قدیمى :
http://www.mehdi.se/index.php?option=com_content&view=article&id=۶۳:---qq-&catid=۱۹:۱۳۸۸-۱۲-۲۰-۰۶-۴۹-۵۰

هفدهم فروردینماه ١٣٩١
پنجم آوریل ٢٠١٢
مهدى صیادى فرد
استکهلم / سوئد
Posted from my iPhone using Joomla Admin Mobile!
 


صفحه 1 از 38

دیگه چه خبر ؟

جهت دیدن تازههای فیسبوکی من به پائین صفحه سایت (همین صفحه) مراجعه کنید. مطالبی را که تاریخ مصرف دارند را آنجا درج میکنم.

ورودی اعضاء



تغییر طرح صفحه

آخرین نظرات ارسالی

RSS

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counter - امروز -------887
mod_vvisit_counter - دیروز ------1029
mod_vvisit_counter - این هفته ----6677
mod_vvisit_counter - هفته گذشته -9198
mod_vvisit_counter - این ماه- -----22992
mod_vvisit_counter - ماه گذشته ---40463
mod_vvisit_counter- کل بازدیدها -1644915

تعداد آنلاینها : 17
آی پی شما : 38.107.179.220
,
امروز : 30 اردیبهشت 1391

 

با فشار نشانگر/کلیک  و با تصویر برداری/اسکن کردن این تصویر ارجاع سریع/کیو آر

توسط برنامه مربوطه در تلفن همراه خود به "خبرخوان" پایگاه مراجعه کنید

barcodeMehdiSe111

Get Mehdi`s news on your handheld device by scanning in the above "Quick Response" code / click on it