gototopgototop
 

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size


وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست!

فرستادن به ایمیل چاپ
یک‌شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۹۳ / ۰۹ محرم ۱۴۳۶ / ۰۲ نوامبر ۲۰۱۴ / ۱۰:۵۷وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست از دستِ خاطراتِ تو راهِ فرار نیست داش محمد عابدینى اول صبحى به دادم رسید! تو شیش و بش این بودم که چطور حرف دلم رو بزنم. که .... پریروز و دیروز از غم پرکشیدن "على حاج باقرى" دلم خون بود. این هم خبرى بود که حاصل گفتگوى من و داش حسن زمانى بعد از ده هزار و نهصدو پنجاه روز طولانى شد. گفت "على حاج باقرى تو بیمارستان بقیه الله پارسال با بالا رفتن قند خونش شهید شد". سالها بود که مثل خود داش حسن زمانى دنبالش بودیم و پیداش نبود! تو همین بیمارستان بقیه الله کنار گوشمون داش جون میداد :-( جمعه و شنبه گردى هاى شبونه من هم واسه خودش عالمى داره! بهم یه تریپ دادند برم هفتا بچه یتیم بوسنیایى رو از یک هتل ببرم فرودگاه. اما نگفتند اینها یتیم هستند و بوسنیایى. وقتى رسوندمشون به فرودگاه سرپرستشون بهم گفت. تو تاریکى سحر تا خود خونه منقلب تنهایى بچه هاى داداشهام بودم و غم یتیمیشون. به خودم میگفتم آیا اونها رو هم کسى دست نوازش به سرشون میکشه؟ به خونه رسیدم ولى خوابم نمیبرد... "خواب از سرم پریده... دلم در هوای توست....در وسعِ من تحمّلِ این انتظار نیست" یاد روزى افتادم که "رفته بودم دیدن این بچه ها دوکوهه" با مهدى شکرى (همون که تو نوشتار قبلیم با پاهاى قطع شده آروم کنار داش حسن زمانى خوابیده بود) کنار دیوار نشسته بودیم و داد سخن داده بودیم و گم شده بودیم تو رنگ و لعاب کلمات گنده گنده تا تفسیرى از "نور" توشون پیدا کنیم. کنارمون یک پنجره بود که با پتو پوشونده شده بود. یکدفعه پتو کنار رفت و یکى که با یک چفیه براى خودش یک نقاب درست کرده بود و با یک پتو هم یک شنل براى خودش ساخته بود یک پشتک زد جلوى ما و گفت "زورو...."! (داش على حاج باقرى بود و میخواست ما رو بخندونه ولى از حضور مهدى شکرى که تازه وارد اونجا بود اطلاعى نداشت) ما که تو فلسفه غرق بودیم اول از صداى فریاد على ترسیدیم و بعد هم شوکه شده بودیم ، على هم که هوا رو پس دیده بود زود خودش رو جمع کرد و گفت "من برم یه سرى به اسبم بزنم، زود میام" بعد هم سریع از همون درگاه جیم شد. من و مهدى دیگه از دست این کار على از خنده مرده بودیم. "نور از پنجره داخل پریده بود و ما ندیده بودیمش. نور کنار دست من نشسته بود و ندیدمش! نور کنار ما تو بیمارستان بقیه الله به بقیه الله پیوست و ما پیداش نکردیم! "لبریز از غروری و از بس که سرکشی....بر اسبِ قصّه های تو مردی سوار نیست" تقویمِ زخم های منی... زخم پشتِ زخم در بینِ فصل های تو دیگر بهار نیست آورد بر سرِ دلِ من هر چه داشت را چیزی میان چنته ی این روزگار نیست این بار هم شکست دلم زیرِ پای تو بشکن... ولی شکستنِ دل افتخار نیست گفتم قرار بود تو باشی قرارِ من گفتی قرار بوده و حالا قرار نیست (شعر از داش محمّد عابدینی) نهم محرم سال هزار و سیصد و نود و سه استکهلم/ سوئد مهدى صیادى فرد
 

وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست از دستِ خاطراتِ تو راهِ فرار نیست

فرستادن به ایمیل چاپ
یک‌شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۹۳ / ۰۹ محرم ۱۴۳۶ / ۰۲ نوامبر ۲۰۱۴ / ۱۰:۵۰
وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست از دستِ خاطراتِ تو راهِ فرار نیست داش محمد عابدینى اول صبحى به دادم رسید! تو شیش و بش این بودم که چطور حرف دلم رو بزنم. که .... پریروز و دیروز از غم پرکشیدن "على حاج باقرى" دلم خون بود. این هم خبرى بود که حاصل گفتگوى من و داش حسن زمانى بعد از ده هزار و نهصدو پنجاه روز طولانى شد. گفت "على حاج باقرى تو بیمارستان بقیه الله پارسال با بالا رفتن قند خونش شهید شد". سالها بود که مثل خود داش حسن زمانى دنبالش بودیم و پیداش نبود! تو همین بیمارستان بقیه الله کنار گوشمون داش جون میداد :-( جمعه و شنبه گردى هاى شبونه من هم واسه خودش عالمى داره! بهم یه تریپ دادند برم هفتا بچه یتیم بوسنیایى رو از یک هتل ببرم فرودگاه. اما نگفتند اینها یتیم هستند و بوسنیایى. وقتى رسوندمشون به فرودگاه سرپرستشون بهم گفت. تو تاریکى سحر تا خود خونه منقلب تنهایى بچه هاى داداشهام بودم و غم یتیمیشون. به خودم میگفتم آیا اونها رو هم کسى دست نوازش به سرشون میکشه؟ به خونه رسیدم ولى خوابم نمیبرد... "خواب از سرم پریده... دلم در هوای توست....در وسعِ من تحمّلِ این انتظار نیست" یاد روزى افتادم که "رفته بودم دیدن این بچه ها دوکوهه" با مهدى شکرى (همون که تو نوشتار قبلیم با پاهاى قطع شده آروم کنار داش حسن زمانى خوابیده بود) کنار دیوار نشسته بودیم و داد سخن داده بودیم و گم شده بودیم تو رنگ و لعاب کلمات گنده گنده تا تفسیرى از "نور" توشون پیدا کنیم. کنارمون یک پنجره بود که با پتو پوشونده شده بود. یکدفعه پتو کنار رفت و یکى که با یک چفیه براى خودش یک نقاب درست کرده بود و با یک پتو هم یک شنل براى خودش ساخته بود یک پشتک زد جلوى ما و گفت "زورو...."! (داش على حاج باقرى بود و میخواست ما رو بخندونه ولى از حضور مهدى شکرى که تازه وارد اونجا بود اطلاعى نداشت) ما که تو فلسفه غرق بودیم اول از صداى فریاد على ترسیدیم و بعد هم شوکه شده بودیم ، على هم که هوا رو پس دیده بود زود خودش رو جمع کرد و گفت "من برم یه سرى به اسبم بزنم، زود میام" بعد هم سریع از همون درگاه جیم شد. من و مهدى دیگه از دست این کار على از خنده مرده بودیم. "نور از پنجره داخل پریده بود و ما ندیده بودیمش. نور کنار دست من نشسته بود و ندیدمش! نور کنار ما تو بیمارستان بقیه الله به بقیه الله پیوست و ما پیداش نکردیم! "لبریز از غروری و از بس که سرکشی....بر اسبِ قصّه های تو مردی سوار نیست" تقویمِ زخم های منی... زخم پشتِ زخم در بینِ فصل های تو دیگر بهار نیست آورد بر سرِ دلِ من هر چه داشت را چیزی میان چنته ی این روزگار نیست این بار هم شکست دلم زیرِ پای تو بشکن... ولی شکستنِ دل افتخار نیست گفتم قرار بود تو باشی قرارِ من گفتی قرار بوده و حالا قرار نیست (شعر از داش محمّد عابدینی) نهم محرم سال هزار و سیصد و نود و سه استکهلم/ سوئد مهدى صیادى فرد
 

خداحافظى با دوماین "آیت الله منتظرى"!

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
جمعه، ۲۹ شهریور ۱۳۹۲ / ۱۵ ذیقعده ۱۴۳۴ / ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۳ / ۰۵:۱۲


خداحافظى با دوماین "آیت الله منتظرى"!
www.montazeri.com



این ماه بعد از نزدیک بیست سال دوماین آیت الله منتظرى رو از دست دادم.
پیش از این مجاهدین خلق این دوماین رو براى مدتى هک کرده بودند و به سایت خودشون "پوینت" کرده بودند. بعد حاج احمد آقا منتظرى به حقیر مأموریت دادند این دوماین رو نجات بدم. منهم با وجود اختلاف نظر با ایشون این مأموریت رو قبول کردم. دوماین رو ظرف پونزده روز هک کردم و از اون به بعد میزبانى و امنیت اون رو خودم به عهده گرفتم. شرط کارى رو هم بجاى حقوق و وجه العمل مادى "دو رکعت نماز توسط آیت الله منتظرى" براى این حقیر اعلام کردم. این شرط خیلى سخت و با کلى معطلى قبول شد. یکبار هم در این بین تلفنى با خود آیت الله منتظرى صحبت کردم.
ماههاى گذشته بخاطر از دست دادن کارم وضعیت مالى خوبى نداشتم (شکر خدا این مشکل الآن حل شده وگرنه نمیگفتمش) و تو جنگ اخیر من با مشکلات جور و واجور یاد، فرصت و امکان تمدید این دوماین از دست رفت. به همین راحتى! الآن هم دیگه شرکت دارنده اون ، دوماین مفت بدست اومده آیت الله رو "به کس کسونش نمیده"!
حالا روم نمیشه به حاج احمد این خبر رو اطلاع بدم! بیچاره حتماً کلى ناراحت میشه.
البته تو تمام این مدت هم خودم مخارج تمدیدش رو میدادم و شرعاً بارى رو دوشم نیست اما به هر حال...
با وجود تمام اختلاف نظرهایى که با ایشون و آیت الله منتظرى داشتم باز به عقیده من احترام به عالم واجب و اظهار نظر در خصوص اشتباهات سیاسى و علمى اونها بایستى در نهایت احترام و به دور از احساسات و قطعاً توسط آگاهان و متخصصان امور مربوطه صورت بگیره. شیوه اى که تو ما رسم نیست و هر کدوممون کارشناسى همه فن حریفیم براى خودمون! از تجزیه اتم و روانشناسى سوسکهاى همجنس باز تایلندى گرفته تا اصول فلسفه و روش رئالیسم!
خداى مواظب خودت باش! باقى امور رو ما خودمون بخوبى اداره میکنیم!


مهدى صیادى فرد
استکهلم/سوئد
بیست ونهم شهریور ماه نود و دو
 

از بى لیاقتى "من ها" است که بى کسید!

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
دوشنبه، ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ / ۰۸ شعبان ۱۴۳۴ / ۱۷ ژوئن ۲۰۱۳ / ۰۳:۵۶
از بى لیاقتى "من ها" است که بى کسید!

"اعوذ بالله من همزات الشیاطین و اعوذ بالله من شرور النفسى، ان النفس لأماره بالسوء إلا ما رحم ربی"
هفته شروع ثبت نام وقتى اره و اوره و شمسى کوره همه هور دود کردند وزارت کشور و "اون مرده هم با اسبش اومد" نوشتم که "خدایا مردیم از کثرت رئساى قبیله، کمى سرخپوست برایمان بفرست"!
اون شب بحال این روزم تأسف خوردم!
اما امروز با انتخاب جناب آقاى دکتر روحانى بعنوان ریاست جمهور قلباً خدا رو شاکر شدم.
روحانى از جنس عقیدتى "من" نبود. این "من" رو خردش میکنم و دوباره میسازمش.
کاش "من هاى دیگه" هم همین کار رو بکنند!
وقتى داش حسین شریعتمدارى و به تبع اون سایر اهل تیمش "وهم" برشون داشت که "پیر مغانند" و با یک دوجین حزب الهى "الله" خراب کن چهار موتوره هرچى از دهنشون در اومد بار "رئیس جمهور کشور و رئیس دفترش" کردند میدونستم تفى که رو به باد کردند صورت من و ما رو هم خیس و کثیف میکنه، که کرد.
اون رئیس جمهور و رئیس دفتر "منحرف" (!) از بد (!) روزگار دوستدارانى هم داشتند که به یمن شلنگ تخته هاى ما از آمار کم شدند. مثل هزاران نفر زخم خورده قبل! از شما، از ما و از این فرهنگ بیمار چندین هزار ساله که پندارى "نزد ایرانیان است و بس"!
وقتى رئیس جمهور محترم سفرهاى استانى رو به کارنوال مسخره انتخاباتى تبدیل کرد و مرید و مراد دست در دست چرخیدند و رقصیدند تا به وزارت کشور رسیدند، باز صورت خیس ما هدف این سیلى شد و این شد!
وقتى در نبود و کمبود یک "رجل واقعى" میون میدون گیس و گیس کشى کردیم که "من تا آخر میمانم" و حاضر نشدیم جلوه اى از ایثار رو به نمایش بگذاریم (اگر چه "در این وهله" اگر میگذاشتیم هم باز بجایى نمیرسیدیم) ، به صورت خیس سیلى خورده هم چنک هم انداختیم تا برادریمان اثبات شود! من و ما! من و مائى که "توهم" رأى دهها میلیونى داشتیم! نتیجه کار هر کداممان آن افتضاح شد که شد!
روزى براى حاج حسین شریعتمدارى نامه اى فرستادم که "برادر من حتى اگر از چرخاندن آن گرز در بالاى سرت خسته هم نشدى بخاطر خدا مدتى زمینش بگذار! حاجى جان راضى به کشیدن ناخنهاى دست همراهان انقلاب نشو و دور انقلاب و امام ما رو خالى نکن"! ولى همان کرد که مشاور ارشد آن رهبر فرزانه کرد. اینها قدر تاجى که رهبرى بر سرشان گذاشته بود را ندانستند!

خداوندا از اینکه "من مرا و من ما را" به این شیوه زیبا تحقیر کردى تو را شکر میکنم.
خداوندا جنس این تحقیر همان جنسیست که ما در حق دیگر فرزندان این انقلاب روا داشتیم.
خداوندا من من آنروز من من شد که خود را کانون همه هستى دید. از اینکه "تمام هستى و کانونش را از او گرفتى و روى سرش خراب کردى تو را شکر میکنم.
خداوندا اگر بهاى بازگشت ستم دیدههاى از من و ما و فرزندان و یاران انقلاب جدا شده از انقلاب به سبب عملکرد بد من این جام زهر بود، تو را به سبب این شراب گوارا شکر میکنم.
بگرمى میفشارم دست رقیبى را که در این عرصه لیاقتش از "من من و من ما" بیشتر بود.
ربــنـــا "ولا تــحــمــلــنـــا مــا لا طــاقــه لنا به".

مهدى صیادى فرد
بیست وششم خرداد ماه
١٣٩٢ استکهلم/سوئد
 

یکسرى حرفهاى پراکنده!

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
یک‌شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۹۲ / ۱۳ محرم ۱۴۳۵ / ۱۷ نوامبر ۲۰۱۳ / ۰۹:۱۱
یکسرى حرفهاى پراکنده!
امسال ناله و نفرین یک دو جین کارگرهاى سفره خونه حسینى و صد البته تعدادى نذرى خور حرفه اى پشت سرم بود! از همه اشون رسماً عذر میخوام و حلالیت میطلبم.
وقتى از بابا و مامان خواستم بیان کمکم یادم نبود نزدیک محرم هستیم و بابا هر سال روزهاى عاشورا نذرى میده. یعنى فکر میکردم تا اونوقت برمیگرده و شاید من هم باهاشون برگردم.
اما از اونجا که همیشه تقدیر همون چیزى نیست که من میخام (!) وقتى به استکهلم رسیدند تازه متوجه شدم چى شده.
بابا اومدنش (علیرغم/علیرقم یکسرى مارپیچ رفتنها!) خیلى مفید بود. مامان هم دوباره براى درس دوستداشتن برام کلاس تقویتى گذاشت.
از اون هم مهمتر اینکه بلاخره سرو کله رضا بعد از حدود شش یا هفت سال پیداشد (روایت داریم که این رضا احتمالاً با من نسبت خونى هم داره! الله و اعلم).
حسین هم (پسر بزرگم) منت گذاشت و بعد از مدتها به دیدار پدر بزرگ و مادر بزرگ اومد (ما هم که قاقیم).
این روزها سومین سالگرد سفر داش رضا برجى پر کارترین مستند ساز ایران و همکار شهید آوینى و داش محمود جوانبخت برادر شهید و دادش کوچیک فرمانده عملیات لشگر حضرت رسول به خونه این سرباز صفر حضرت حبیب بود!
تو مدت حضورشون خونه ام رنگ جبهه گرفته بود. از ترس تموم شدن این حضور کارهاى جبهه اى میکردم! تا جائیکه خواندن نمازهاى اول وقتم داش محمود رو اذیت کرد و گفت "داش مهدى این رنگ زهدفروشى نمیده؟".
داش محمود خودش بود و تو بازار "آدم"-خرها ، هیچ خرى رو جاى آدمى نمیخرند و معمولاً اونایى که از خودشون بى خود شدند بى خریدار میمونند. زهد فروشها یکى از اونهان.
داش محمود آدم نابیه ، مثل داداشهاش.
تعریف میکرد:
"
آخرینبار که دادشم خواست بره جبهه دستم رو گرفت و از در خونه تا ایستگاه راه آهن تهران که نزدیکمون بود با خودش برد. اونقدر مهربون بود که دوست نداشتم دستش رو رها کنم. به راه آهن که رسیدیم گفت داداش محمود موقع خداحافظیه. یک پولى کف دست من گذاشت و گفت برو هرچى دوستداشتى بخر. من پولش تو دستم بود و دلم تو دست داداشم. داداشم دلم رو با خودش برد! گفت باز برمیگردم ولى ...
"
میگفت:
"
از اونوقت دیگه موقع خداحافظى "با هر کسى" دلهره دارم.
"
این براى من یعنى معناى اخص یه مؤمن. چه فرقى میکنه تو چه برهه اى هستى و دوستت امروز کیه؟ اگر "دوستى" دارى، بهش بها بده و براش "به اندازه دوستیت" بها بده. اونقدر که موقع جدائى ازش دلت تو مشتت باشه. خوش بحال اونا که تو رفاقت مقام "محمودى" دارند. من که مدتهاست با این چشمهام دارم نابینایى رو مشق میکنم.

محرم هم مثل ماه رمضون راهیست.
بعد از "مدتها" باز برگشتم!
ما آدمها خیلى بى کسیم. اونقدر که رفاقت مجازى هم براى بعضیها مثل من حکم رفاقت عینى داره.
اگر چه غم تو دستهام نداشتن دستهاتون رنجم میده، اما رفاقت باهاتون حتى از راه الکترون و پرتون و صفر و یک هم غنیمته.

باز امدم از راه سفر یکبار دگر در خونه تو

گل داده باز گلخونه دل از بوی تو و دوردونه تو

سر می نهد این خانه بدوش شادان وخموش بر شونه تو
پر می کند از باده یه شوق چشمون خود را پیمونیه تو
باز امشب این دیوونه دل بر بام و بر سر می زنه
غم اومده تا پشت در هى حلقه بر در می زنه
یاد تو و دوریه تو اتیش به جونم می زنه
من می روم اما دلم در سینه پر پر می زنه
سرد و غمین می خونه این ویونه دل :
باز امشب این دیوونه دل بر بام و بر سر می زنه Posted from my iPhone using Joomla Admin Mobile!
 

بچه ها "من صهیونیستم" به عبرى چى میشه؟

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 5
ضعیفعالی 
چهارشنبه، ۰۶ شهریور ۱۳۹۲ / ۲۱ شوال ۱۴۳۴ / ۲۸ اوت ۲۰۱۳ / ۰۹:۵۸



لبناااااااااان ! نبود؟
بچه ها "من صهیونیستم" به عبرى چى میشه؟






سال ٦٨ بر حسب اتفاق چند ماهى مهمون برو بچه هاى وزارت دفاع بودم (بخش کنترل کیفیت صنایع موشکى- چهار راه پاسداران).
کارشون زیر میکروسکوپ بردن کیتهاى الکترونیکى موشک XXXX بود. رئیسشون مهندس رحیم بود که دکتراى الکترونیک داشت از امریکا و مسئول بخششون برادر مظفرى.
روزانه صدها کیت رو چک و وارسى میکردند. پیش خودم گفتم اینها اینهمه موشک رو براى کى و کجا میسازند! بیشتر از دو دهه از اون روزها گذشته اما دوستى ما پا برجاست و هنوز هم پام که به ایران میرسه مظفرى یکى از اونهاست که دیدار باهاش رد خور نداره.
از دستش فرار هم بکنى یکدفعه میبینى وسط خیابون شلوغ یکى جلوى پات ترمز کرد و مثل آدم دزدها سوارت کرد و برد. کله نترسى هم داره.
هر بار که میبینمش اول میریم و با افتخار چرخى تو محصولاتشون میزنه و چنان با آب و تاب توضیح میده که انگار من از اون کله دنیا اومدم موشکهاشون رو بخرم! هر بار هم فضاها و سوله ها یکیست اما هر بار هم اون دنیاى بى سر وته موشکها محو شده و جاش موشکهاى جدید...
پریروز به رسم فضولى زنگى به مظفرى زدم اما پیداش نکردم دیروز هم، هم ! امروز کله سحرى یکى زنگ زد و از خواب شیرین بیدارم کرد.
وقتى گفتم اینجا هنوز اول صبحه عذر خواهى کرد و گفت آقاى مظفرى سلام رسوندند و گفتند مسافرت رفته اند جنوب لبنان و اگر تمایل داشتید میتونید تشریف ببرید اونجا، گفتند خیلى مشتاق دیدارتون هستند!!!!
از صبح تا حالا از ترس نه تنها از خونه بیرون نرفتم بلکه از زیر پتو هم! کاره دیگه، یدفعه این داش مظفرى جلو پات ترمز میکنه و میبرت بعلبک! زبون صدام و میفهمیدیم و آماده بودیم به محض پس بودن هوا بگیم "اَن مسلم" حالا عبرى بلد نیستیم بگیم "اَن جهود" چى؟
مهدى صیادى فرد
استکهلم/سوئد
ششم شهریور نود و دو
 


صفحه 1 از 40

دیگه چه خبر ؟

جهت دیدن تازههای فیسبوکی من به پائین صفحه سایت (همین صفحه) مراجعه کنید. مطالبی را که تاریخ مصرف دارند را آنجا درج میکنم.

ورودی اعضاء



تغییر طرح صفحه

آخرین نظرات ارسالی

RSS

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counter - امروز -------1534
mod_vvisit_counter - دیروز ------1149
mod_vvisit_counter - این هفته ----4715
mod_vvisit_counter - هفته گذشته -8522
mod_vvisit_counter - این ماه- -----13237
mod_vvisit_counter - ماه گذشته ---13866
mod_vvisit_counter- کل بازدیدها -3904803

تعداد آنلاینها : 11
آی پی شما : 54.156.85.167
,
امروز : 23 مرداد 1397

 

با فشار نشانگر/کلیک  و با تصویر برداری/اسکن کردن این تصویر ارجاع سریع/کیو آر

توسط برنامه مربوطه در تلفن همراه خود به "خبرخوان" پایگاه مراجعه کنید

barcodeMehdiSe111

Get Mehdi`s news on your handheld device by scanning in the above "Quick Response" code / click on it